
|
انگیزه زندگی خدای درهای بسته،خدای درهای باز، ما را ازین آستانه بگذران....
|
- مردی که پایش را برای امنیت و زندگی ما فدا کرده بود ، دقایقی طولانی ایستاد و به پلکان سرد و آهنین پل هوایی خیره شد و به ناتوانی خویش اندیشید و به نرده های بلند ِ رد شدن نگریست و ما..... رد شدیم... - مردی که عاجزانه در گوشه ای از خیابانِ میلیاردی ها با دستی قطع شده ،کودکش را در بر گرفته بود و در سرما التماس ِ سکه ای داشت ، روزها همانجا ماند و ما......... رد شدیم... - پیر زنی خمیده ، با صدایی نالان در بازارِ تبادل ِ هزارسکه و گنجینه خواهش ِخرده پولی داشت، ما با آنکه دلمان برای خمیدگی و پیری و ناتوانیش سوخت ، اما .......... رد شدیم ... - به گورستان سر زدیم ، سپس بی خیال از عاقبتی خاک شدنی ،عاقبتی از زوالِ جسمی پرتمنا و طمعکار رد شدیم ..........مدتی ست در امتحان ِ آدمیت
[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 15:41 ] [ ثنا ]
[ ]
یک : شادی تبلیغات کرم ِرژودرمو دیدین؟رو هر پوست داغونو ،درپیتو ،کرم خورده ای میزنه پوسته میشه کانهو ماه شب چارده . از شما چه پنهون صورت منم یه جای چنگ داره ( وقتی دو سالم بود ،دختر سامورایی ِ! دوستمون حکاکیش کرد! ) ، یه آثاریم از آثار مخرب ِ آبله مرغون رو تنمون هستو اینا ... ، خانواده خاستن لطف کنن در حقمون رفتن یه رژودرم گرفتن . یه روز دیدم یه کرم خارجکی افتاده گوشه اتاق. رفتم برش داشتم و حسابی زدمش به صورتم ، خوب به همه جا مالیدمش که همه جام برق بیفته و به قول تبلیغاتشون بشم :" تولد دوباره ِ پوست ! " . بنظرم یه ذره جنسش عجیب بود اما زدم . بعدِ چن ساعت رفتم تیوپِ کرمو گرفتم تو دستم و به مامان میگم : مامان این کرم ِ چیه ؟ رژودرم دیگه ؟ میگه : ببینم ............................................. ، هومممممممممممممم نه ، کرمِ ترکِ پاس !!! ( ما رو باش رو دیوار ِ چه کِرِمی یادگاری نوشتیم ! ،بسوزه پدر ِضایع شدن !!! ) دو : غم به چشمهاش خیره شدم ، به صورتش ، چشمهاش اشک آلود و سرخ بود ، به آهنگ غمگینی گوش فرا میداد ، حالتی از غم ِعمیق داشت. نگاهش کردم ، نوازشش کردم ، پرسیدم : - تا حالا کسی اینجورری نازت کرده ؟ سرش را با حالتی تکان داد که نه نشان از آری بود و نه نفی ( بیشتر نفی شاید ) - تو چی ، تو تا حالا کسیو (منظورم خودم بودم ) اینجوری ناز کردی ؟ باز هم همان سر تکان دادن، اما اینبار بیشتر به " آری " میزد چندبار هر دو سوی صورتش را نوازش کردم و احساس کردم چقدر در تمام این سالها جای چنین افعالی میان ما کمرنگ بود ،حس کردم چقدر مظلوم و تنها و تشنه مهرم است ... در چشمانِ غمگینش حالی و حسرتی عجیب بود که از یادم نمیرود ... گفتم : از اینکه من میخام برم خوشحالی نه ؟! گفت : من خوشحال نیستم ، این تویی که خوشحالی... از جمله اش به عمق اوضاع درونش پی بردم ... میدانم تنهاتر میشوی و میدانم من هم روزی مثل تو میشوم و باهزار بی خوابی و ملامت کودکی را میپرورانم و از بالندگیش مسرور میشوم ، اما درست روزی که برای بوئیدن باشکوهترین است ، چیده میشود گلم . و من آنروز دقیقا همین احساس تورا خواهم داشت و به مسیر زندگی خواهم نگریست و به تهی شدن جاده از پاره های تنم و به رفتن صدای شادی از کلبه ام و به رفتن همزبان و انگیزه ام : کودکی که من به عشق او هرروز ِ آنهمه سال را غذا میپختم ، سیب زمینی سرخ میکردم ، و به شوق دیدنِ لذتش سوزش پیازها را برای کتلت و آش تحمل میکردم . فرزندی که اگر حرص خوردم ، اگر تندی کردم فقط برای پاک ماندنش بود و اگر دعا کردم فقط برای خوشبختیش . و من امروز چه میدانم در دلت چه میگذرد ، در دل پدر ... هرروز تاریخ تکرار میشود و ما کودک میشویم و مادر و مادربزرگ ، و میمیریم ، و باز از نو شادی و غم هزار باره متولد میشود ... :
نازک آرای تن ِ ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند
[ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 8:28 ] [ ثنا ]
[ ]
قسمتی از توصیه های یک کارشناس اخلاق در رسانه ملی : " از خودتون سئوال کنید ، مثلا بگید : من چقدر حلیمم ؟ چقدر صبر و حلم دارم ،............. " باقیش رو نشنیدم ، فقط بیست بار باخودم تکرار کردم : من چقد حلیمم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!! چقد حلیمَممم واقعاً ؟! ،چقد ؟! حلییییییییییییییییییم !!! و از خنده روده بر شدم ! 2- یه روز دیگه ( روز بزرگداشت شهریار ) "سیمای خانواده " دکتر آذر (مجری مشاعره شبکه هفت) رو دعوت کرده بود ، دکترم یه خانوم جوانیو که ظاهرا از دانشجوهاش بود همراش آورده بود که باهم شعر بخوننو ملتو به فیض عظما برسونن ! خانومه خوب شعر خوند ، ظاهر محجوب و دلنشینیم داشت لذا : یه روز دیگه که اتفاقی زدم 1 ، دیدم یه مجری ِ مرد تو سیمای خانواده داره با آب و تاب و کلمات قلمبه از آیتم جدید برنامه که خودش و یه خانوم مجریش بودن تعریف میکنه . بعد دوربین چهره دختره رو نشون داد ، دیدم بله ایشون همون مهمون ِ برنامه بزرگداشت شهریاره... صحبتای قلمبه ی
مرد ِ داشت تموم میشد . بیچاره کلی ژست گرفته بود ، اولین روز پخش ِ آیتم ِ بود ، آخرش گفت : خوب حالا از خانوم ... خواهش میکنم صحبتاشونو آغاز
بفرماین ... سکوت برقرار بود ، دوربین زوم کرد رو چهره دختره ، شروع مهمی بود . دختره اومد اجراشو با یه شعرخونی تپل شروع کنه ، مصرع اولو خوند .................................................................... مصرع دومو یادش نیومد ! چندبار تکرار کرد یادش نیومد که نیومد ! اواخر ِ سوتی بود (پخش زنده : روز اول آیتم : گند به این
بزرگی ! ) ضایعترش این بود که چهره خانومه زود عبوث شد و با یأس عذرخواهی کرد !
(انگار فهمید اولین و آخرین اجراشه ! ) . همشون ضایع شدن ، منم
غرق ِ این سوتی بودم ، مسلماً دیگه م ندیدمش ... ! - تا شما باشید همراه ِ مهمونو به این زودی مجری نکنین !
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 16:12 ] [ ثنا ]
[ ]
هر دوستِ دوری فکر میکنه ما یه دوست ِ نزدیک داریم ... اما : برادر جان نمیدونی چه دلتنگم برادر جان نمیدونی چه غمگینم نمیدونی نمیدونی برادر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم نمیدونی چه سخته در به در بودن مثل طوفان همیشه در سفر بودن برادر جان برادر جان نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن دلم تنگه از این روزهای بی امید از این شب گردیهای خسته و مایوس از این تکرار بیهوده دلم تنگه همیشه یک غم یک درد و یک کابوس دلم تنگه برادر جان برادر جان دلم تنگه دلم خوش نیست غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و بی لبخند چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق عاشق و خرسند به فردا دلخوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه شب رو با رنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه دلم تنگه برادر جان برادر جان دلم تنگه شب یلداست . پدر دیوان حافظ را می آورد ، میگوید نیت کنید . لابد یکی نیت وصل یار کرد ، یکی نیت خانه خوب خریدن ، دیگری دانشگاه قبول شدن ، خلاصه نیت ها و روحیات شاد است و همه منتظر تفأل و خوانش تفسیر ِ فال ... می گشاید ، می خواند پدر ، تفسیر میکند :
- برای رسیدن به مقصودت تلاش کن - باید دعاکنی و بطلبی تا برسی - با دیگران راجع به تصمیمت صحبت کن ! - رسیدن به مقصود نزدیک است و ...
کسی چه میداند من به قصد " زودتر مردن و مرگ " نیت کرده ام... همه خوشحالند و خندان اما خنده من فرق میکند ...
[ پنجشنبه 1 دی1390 ] [ 0:0 ] [ ثنا ]
[ ]
من و همسرم با هم رفتیم ، کنارهم گفتم: خوب بود ( بعد نظرم عوض شد ) گفت : بد " اسب حیوان نجیبی ست " میتونستم برم کلی نقد بخونم و بعد بنویسم اما قدرت اندیشهِ شاید ضعیفتر خودمو ترجیح میدم به تقلب ... موضوع : یکی از ماموران ناجا( که قلابی بوده) شبهنگام گیر میده به آدمای مشکوک اطرافش و بعد ازشون رشوه میخاد برای اینکه نفرستدشون حلفدونی . اما این آدما پول موردنظرو نداشتن ، بنابراین ماموره باهاشون میره خونه دوستای اینا تا پوله جور شه و ماموره بیخیال شه .هرچی میرن به در بسته میخورن و کسی پولی دربساط نداره . یکی از کسانیکه ماموه به مستیش گیر میده (حبیب رضایی) هست ، ایشون اوضاع مالیش از همه بدتر بود و خودش حتماباید تا صبح 2 ، 3 میلیون جورمیکرد . ماموره همه جا با این میره و آخرسر که میبینه یارو نتونست این 2،3 تومان رشوه رو جور کنه ، خودش دلش میسوزه و درمیاره پولی رو که جوانک مست (حبیب رضایی) نیاز داشته بهش میده و میره... بعد صحنه زندان رو نشون میده و معلوم میشه طرف شیاد بوده و پلیس نبوده و چندساعت مرخصی داشته که رفته ملتو سرکیسه کنه اما دلش سوخته و پولایی رو که داشته به اون مستِ (حبیب رضایی) داده .لباس پلیس روهم از گمرک خریده بوده ...... کمی جزئی تر : مامور قلابی اول به جوانک ِ اهل ِ موسیقی (پارسا پیروزفر) گیر میده و رشوه میخاد و کمی بعد به جوانک ِ مست (حبیب رضایی )، این دو برای جورکردن پولِ رشوه راهی محل سکونت دوستان خود : اشکان خطیبی( در نقش پسری که پارتی گرفته بود ) / بابک حمیدیان (در نقش دوست ِ جوانک ِ مست) /مهران احمدی ( در نقش جوانی که در مراسم عروسی خواهرش بود و نوعی ناهنجاری رفتاری-روانی را با شخصیت زن نما و لوس ِ خود به نمایش میگذاشت ) و همچنین محل کار دوست هنریشان (با بازی کارن همایونفر ) می شوند . ماهایا پطورسیان هم در نقش صاحبخانه ای بود که درهنگام ورود مامور قلابی در خانه مستاجرش ( بابک حمیدیان ) بود ؛ همچنین مهتاب کرامتی در نقش زن ِ سابق ِ فرد هنری (کارن همایونفر) بود و باران کوثری در نقش منشی ِ ( کارن همایونفر ) - چقدر حرف داشت این فیلم . یه سری حرف ظاهری و فیزیکی و کلی حرف باطنی. ظاهرش انعکاسی از تیپ زندگی و شرایط برخی از افراد جامعه فعلی رو نشون میداد . رشد فساد نشون میداد.اشاره داشت به مست بودن ( حبیب رضایی ) بخاطر فشار مشکلات ، و زشتی ِ آزادی ارتباطاتِ غیرشرعی مثل : ارتباط ِ زن مطلقه صاحبخونه با پسر مجرد مستاجرش و ارتباط مسئول یک آموزشگاه هنری با منشی ش . آدم هنری (کارن همایونفر ) بخاطر این منشی از زنش جدا میشه و زنش از شدت ناراحتی به مواد افیونی پناه میبره و بعد پلیس به این زنِ معتاد گیر داد ، زنی که علت اعتیادش مصائب شدید روحی بود و نه علاقش از روز اول به اعتیاد و خلاف... حالا فرد ِ هنری چرا به سمت منشی ِ رفته بود؟ چون منشی ( باران کوثری ) تو زندگیش بدجور بدبخت و بیچاره بود ، پدرش مادرش رو کشته بود و این دختر آواره ی خیابونا بود . منشی ِ و مرد ِ ازدواج نمیکنن اما ارتباطشون بهرحال باعث جدایی مردک از زنش و معتادشدن زنش شده و از طرفی چون مردک مهریه زن ِ سابق رو میده بنابراین پولی نداره تا به دوستش (حبیب رضایی ) بده ... منشی
ِ ( باران کوثری ) رفتارهاش عجیبه ، علکی ِ شاد ِ ، رفتارهای هنجار
گسیخته ای داره ،دروغ زیاد میگه و عقده ای شده اما آخرای فیلم میفهمیم که
تمام ِ این ناهنجاریا بخاطر ِ گذشته بسیار تلخ و فقیرانه اون بوده و تمام
مشکلات ِ گذشته ش امروز جمع شدن و خودشونو بصورت : دروغ گویی و اغراق و
عقده بازی و کلی ناهنجاری نشون میدن... پارسا پیروزفر هم خیلی تیپ جالبی داشت ، آهنگساز و خواننده ای که ناموفقه ، که با عشق به هنر کارمیکنه ، اما کارش پیش نمیره ، لابد غیرمجاز میخونده و ترانه هاش مشکل داشتن که وقتی میره استودیوی موسیقی و به طرف میگه : اسم منو روی اثر نزنید فقط / طرفش شاکی میشه و مشاجره میکنن و اثرش راه به جایی نمیبره . پارسا نمادی از یک جوون ِ هنرمند و باشعور ِ که شرایط مالی خوبی نداره و در یک زندگی ِ متوسط به پایین جالبه که دغدغه ش پیداکردن ِ کار ِ پردرامد نیست ، بلکه با عشق به موسیقی و بیتوجهی به مادیات زندگی میکنه و درلحظات ِ فقیر ِ فیلم ، درلحظاتی که فقر مالی و فرهنگی به چشم میخوره ، پارسا از لحاظ فرهنگی ِ فردی متمول هست و مثلا وقتی راننده تاکسی میخاد یک آهنگ شیش و هشتی از یک خواننده زن بزاره ، پارسا شدید منزجره و مانع میشه... زن صابخونه ( ماهایا پطورسیان) خیلی کار ِ غلطی میکنه که راحت وارد ِ خونه ی مستاجر مرد ِ جوونش ( باباک حمیدیان ) میشه، اما اون زنی هست که همسرش مرده ، زنی تنها ، زنی که ناراحتی های روحیش اونو بطرف دیگران سوق داده ، و ناخودآگاه میخاد تنهاییشو پر کنه . مامور قلابی که وارد خونه مستاجره میشه این پسر جوون و زنِ صابخونه رو باهم میبینه و گیر میده بهشون ، کار ِ درستیه اما زن چرا اونجاس؟ بخاطر نگاه تلخ ِ جامعه به مطلقه جماعت و انزوای برخی از این زنان و هزار ناراحتی روحی که منجر به ناهنجاریهای این چنینی شده ... جوونکی در خانه اش مهمانی مختلط گرفته( با بازی اشکان خطیبی) و با دوستاش مشغول ِ کارهاییند که جوانهای لاابالی این روزها در این مهمانیها به آن سرگرمند . مامور قلابی به او هم گیر میدهد ، کار ِ درستی میکند و اینجا فیلم میخواهد از گسترش و رواج اینگونه فسادها و مهمانی های غیراخلاقی سخن بگوید و کاش کسی علل را ریشه یابی میکرد و با راهکاری مناسب این مفسده ها را تنزل میداد و فقط خلاف انجام شده نبودو اتهامات پلیسو دستگیری ها ، کاش بدی ها ریشه یابی میشد و درمان... نهایتا عنوان فیلم : " اسب حیوان نجیبی ست " ، منظوش چیست ؟ تمام آدمهایی که بدلیل مشکلات ریشه ای حالا دچار نوعی افتِ جایگاه ِ اجتماعی شده اند و گاه مجریان ِ قانون یا سایر افراد جامعه باآنها مثل حیوان رفتارمیکنند بی خبر از خوبیهای ذاتی و بیچارگی آنها در پیدایش برخی ناهنجاریهای فعلیشان؟ یا این عنوان نهیبی ست بر کاراکتر مامورِ قلابی ؟ کسی که بظاهر شیاد است و بخاطر ِ خلافها و بدی هایش گوشه زندان . اما اینها همه ظاهر امر است و نهایتا همین آدم وقتی با انسانِ بدبختی روبرو میشود خوبی و انسانیت ِ ذاتی خود را نشان میدهد و ماحصل فعالیت نادرست ِ خود را : همه کاسبی آنروزش را به همنوعش میبخشد . بخششی که کار ِ هرکسی نیست ، حتی بسیاری از افراد ِ بظاهر بلندمرتبه یا متمول ِ جامعه. پس این شیاد ِ کلاهبردار هم سیاه سیاه نیست و ذاتش شاید نجیب و دلسوز و خوب باشد اما به عللی که ما بی خبریم در زندگی دچار ِ جرم و خطا شده است... یا شاید هم منظور کاراکتر " حبیب رضایی " باشد ، مرد ِ بی پول و بدبختی که از سر ِ هجوم مشکلات اقتصادی و کم آوردن روحی به مستی و بی خبری روی آورده ، اما انسان ِ دردمندی ست و درست است که شأن اجتماعی بسیار پائینی دارد اما مثل یک اسب درعین حیوان بودن و پستی جایگاه ، به ذات نجیب است یعنی مظلوم و مقهور شرایط اجتماعی و زندگی ِ خود . کسی چه میداند چنین فرد مستاصل و مست و بظاهر خرابی چرا چنین است و دردش چه بوده ؟ - حالا که فکر میکنم میبینم فیلم بیشتر میخواهد به بک گراندهای شخصیتهای بظاهر مجرم یا بدکردار اشاره کند، به بسترهای ِ پیدایش ِ اعمال غیرشرعی یا غیرقانونی ، به مسائل روانی ِ پشت پرده ، فیلم در پس ِ فعالیت ِ این کلاهبردار میخواهد نشان دهد : داستانِ تلخ و فراوانِ نداری ها را ، علت ِ اولیه ی ظهور ناهنجاری ها را ، و بیش از همه فیلم میخواهد بگوید : سیاه همیشه سیاه ِ خالص نیست ، گاه پر از رنگهای روشن و سپید و آسمانی است ؛ اما براثر شرایط زندگی سیاه لایه ظاهری را پوشانده و شما فقط همانرا میبینید بی خبر از رنگهای سپید درونش . فیلم میگوید دلتان باید بسوزد به حال ِ این آدمهای بظاهر غلط ، به حال این مست ِ گناهکار و باید به داد ِ واکاوی ِ دلیل ِ این سیاهی ها باشید ، باید کمک کنید تا سپیدی ها رو شوند ... - اینکه تمام ِ ماجراهای فیلم در شب رخ میدهد هم نمادی ست از تمام ِ تیره گیهای زندگی ما : سیاهی ِ فقر / فساد / روابط نامشروع / اعتیاد / خلاف و بیش از همه گرفتاریهای مادی و به طبعش معنویمان ، نمادی از استیصال و خرابی و بحران... - در حد حوصله شما و فهم فعلی ِ من همین انتقادم را هم بگویم تمام میشود : فیلم بعضا جملات زننده ای داشت و در لفافه و بااشاره ذهن تماشاگر را بسمت مسائل ج-ن-س،ی سوق میداد( که البته شاید قصد فیلمساز بیان رواج چنین ادبیاتی میانِ برخی اقشار و روشن نمایی زشتی آن بوده است که این خیلی بد نیست) اما اگر جز این بوده و چنین نیتی مدنظر نبوده واقعا تاسف انگیز و قبیح است کاربرد چنین ادبیات مبتذلی در سینمای ایران و ادامه ی این روند و عدم پیشگیری مسئولان امر از رواج این فسادِ جدید ... انتقاد دومم هم مخالفت شدیدم است با نمایش سیاهی صرف ، چه سودی دارد فقط بازگویی ؟ کاش فیلمیهایی میساختیم که راه ها را نشان دهد ، که آموزش دهد به مجریان طریقه ی اصلاح را، کاش اینهمه عافیت طلب نبودیم و فقط زندگی ِ روزانه مردم را برای خودشان بازپخش نمیکردیم ، کاش چراغی روشن میکردیم بر این ظلمت... پی نوشت ِ مهم : اونطور که از کامنتها برمیاد دوستان از یادداشت بنده چنین برداشت کرده اند که فیلم فیلم ِ زیبا و ارزشمندی هست برای دیدن و بنده دوسش داشتم و توصیه اش میکنم.در صورتیکه اصلا چنین نیست و قصد من فقط بیان برداشت شخصیم بوده . اصلا فیلم رو توصیه نمیکنم و به زعم بنده فیلم فقط به درد فیلمشناسی این کارگردان میخوره و لاغیر ...
[ جمعه 25 آذر1390 ] [ 0:0 ] [ ثنا ]
[ ]
امروز میخام از موهام براتون بگم : موهای من : ماده ای که در سرتاسر خانه دیده میشود کل سال و بصورت گوله ای در روی فرشها ، روی میزها و هرجا شما دوست داشته باشید ، وجود دارد ! موهای من : سندی بوده بر خواندن کتابهای درسی ام همیشه! باورکنید . چون هروقت که کتابی را میخاندم کمی از موهایم میریخت و من که حوصله نداشتم دم به دقیقه برم دورشان بریزم میزاشتمشان لای کتابهایم و این بود که هردوستی میخاست بفهمد من درسم را خوانده ام یا نه فقط کافی بود لای کتابم را نگاه کند!! موهای من : چیز عجیب و خارق العاده ای که از وقتی به یاد دارم گوله گوله ریخته است و عجبا که هنوز روی سرم منطقه ای هست به نام : " جنگل مولا " !! موهای من : بهترین ماده ی اولیه برای تولید انواع کفپوش و فرش برای کارخانجات ریسندگی ، زحمتش فقط تشریف آوردن تا منزلمان و جمع آوری موها در گونی و بار زدن بر کامیونهاست ، به همین راحتی ! موهای من : چیزهایی روی سرم که مدتی ست عین صالح علا تصمیم گرفتم شانه شان نکنم تا دراثر کشیده شدن نریزند و نروند به خانه ی بخت و این است که روی سرم یک عده گوله های مشکی به چشم میخورد که انتهایشان به درد کارخانجات تولید سیم ظرفشویی و اسکاچ میخورد بدفرم ! موهای من : قصه تمام نشدنی ِ ریختن و ریختن و کم نشدن ، قصه ی جادویی زاد و ولد ، قصه ی قرارداد بستن با " کلاه گیس " فروشهای شهر به زودی برای یافتن درآمدی هنگفت......!! انگشت اشاره ی من : عضوی مظلوم که امروز براثر فداکاری
در راه باز کردن این موها و در لابه لای جنگش با موخوره بطور جدی شکاف
برداشت و الان بدجور میسوزد ! یعنی : "متحیرم چه نامم " این موها رو در حد لالیگا
هاااااااا!! اینم تصاویری از فیلم " نسخه سحرآمیز " که وقتی این پست رو مینوشتم شدیداً یادش افتادم و البته بیشتر قسمتی که موهای مایکل کف خیابونها رو جارو میکرد تو ذهنم بود و عکسشو میخاستم که صد افسوس نیافتمش ! آههههههه
[ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 17:25 ] [ ثنا ]
[ ]
در به در دنبال خونه ایم . یعنی از درِ این بنگاه به در اون یکی بنگاه، یعنی هر روز ، یعنی هرهفته. هر کدوم از بنگاه ها و موردای خونه هم به نوبه ی خود سوژه خنده ی جالبین ...
دیروز بعد کلی این در و اون در
زدن ، رسیدیم به یه بنگاه ، فاکتورای مورد نظرمونو به جوونک بنگاهی میگیم و منتظر
میشیم برامون کیس پیدا کنه ... میگه : آها بله بله ، یه دونه دارم راستِ کار ِ شماس ، پارکینگ/ آسانسور /انباری/تمیز/متراژشم خوبه قیمتشم عالیه ؛ نیش ما دوتا تا بناگوش بازشده و کبکِ احساسمون خروس میخونه اما زنگ مخمون داره آژیر میکشه و شک کرده که یه دفعه یارو خودش اقرار میکنه و میگه : فقط خونه ش کنارِ یه مدرسه س، یه دبستان ِ پسرونه س ، البته اصن سر و صدا نداره ها!!فک کن ، یکی کمک کنه ما دو تا روهم به اندازه یه قاشق چایخوری باورکنیم !! بعد رفتیم یه بنگاه دیگه یارو سه ساعت تعریف کرده ، آخرش گفته بله فقط طبقه پنجمه و آسانسور نداره ! یا بله فقط پارکینگ نداره! یا فقط 14 سال ساخته و وام شما بهش تعلق نمیگیره ! یا فقط زیر ِ همکف ِ ! یا کلی تعریف کرده و آخرش گفته 40 متر ِ ! قشنگترینشم این بود که خونه شرایطش خوب بود و داشت به مرحله بازدید نزدیک میشد که بنگاه دار میگفت : فقط تا مردادماه 91 اجارس ! میدونید اشکالش چیه ؟هیچی فقط بهمن 90 عروسیمونه و تا آخر همین آذر باید یه خونه بگیریم تا من بتونم جهازمو بخرم بزارم توش ، همین !
[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 17:43 ] [ ثنا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : هفت تولز ] [ Weblog Themes By : 7tools] |